|
هیچ
مگه چیزی هم واسه گفتن مونده؟!
|
قایق های نجات که رسیدند سرمان را زیر آب بردیم ما غرق شدیم ما دریا را دوست داشتیم (سید فرید احمدی) این اتوبان جای است که گرگ هارا سلاخی کرده اند پنچ چنجره پنج طناب پنج گوسفند بره،میش چه میدانم؟شادیم بزغاله باشد این گرگ که در بی انتهای این اتوبان هوس هوای سوخته دارد.... این سطر ها نوشته می شود بی مقدمه بی دست انگار پاییز مرگ نامه اش را مهر می کند و اندوهش را یچیده در کاغذ های نارنجی و سبز می زند به نام بهار همین امرزو فهمیدم بوی عیدی این بار بوی عشق می دهد بوی پاییز این بار بوی عیدی.... مبادا اشک بریزی دل دختران هم سن من می لرزد که شب عیدی و اشک؟! و سال ها تصویر نگاه لرزانت را در ذهن دارند تا شاهزاده ای پیدا شود و اسب مدل بالایش را روشن کند بوق بوق کند مدام! تصویر تو کمرنگ شود مدام... حالا اشک بریز به پای آن شاهزاده هایی که اسب های مدل بالایشان تحمل وزن خودشان را ندارد به پای آن شاهزاده ای که خودت بودی هستی؟ نه... نمی شود بود. پ ن: خودم می دونم شعرم از لحاظ صوری مشکل داره...دلیل دارم براش! پ ن: و البته از لحاظ دستوری و تصویر سازی و وجه بلاغی و ... کلن این رو شعر ندونید بهتره! حرفی واسه گفتن نیست فرزاد گند نزد ولی گل هم نکاشت! این نیز بگذرد فقط بچسبیم این سال نو از دستمون نره! یا علی |
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |